متین جونیمتین جونی، تا این لحظه: 23 سال و 7 ماه و 2 روز سن داره

متین ومبین...عزیزم

مبین هفت ماهگی

مبین عزیزم هفت ماهه شده بودی وخیلی شیرین ودوست داشتنی ترازقبل...کلی کارای جدیدمیکردی...ویه کمی هم مستقل شده بودی...یه کارجیدم یادگرفته بودی چهاردست وپامیموندی وجیغای بلندمیزدیووصدات توکل ساختمان پخش میشد...همسایه طبقه بالاچندروزپیش که دیدت گفت این همون...جزقل بچس...که این جوری داد میزنه وتوهم کلی بهش خندیدی اینجااجی متین کلی بالش چیده بود دورت تادست به کتاباش نزنی ...
29 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

لحظهای بیادموندنی مبین عزیزم عزیزم ببخشیدکه وقت نمیکنم وبلاگتو اپ کنم..چون سرم خیلی شلوغه ...اجی متین امتحان داره حسابی درگیراونم..وکمترپای کامپیوترمیشینم...یعنی اصلا نمیشینم ...چون درساش سختن وسنگین ولی هرچی تونستم همش عکساتوگذاشتم تایادم نره...پسرگلم...   ...
28 ارديبهشت 1393

شیطونی مبین باکاموا

هروقت متین میخوادبرامدرسش بافتنی کن مبین عزیزم نمی زاشتش وکلی گریه میکردچون اونا رنگی بودن باهشون ذوق میکردوکلی بازی میکرد منم حین بازی کردن چندتاعکس ازش گرفتم..که متینواذیت میکنه.. ...
2 ارديبهشت 1393

شرین کاری مبین

اینجا بعدتزمریضی مبینه البته خوب خوب نشده متین کلی لباس  اورده بود تاازش عکس بگیره اونم خیلی ذوق میکردقربونش برم عاشق اینه که ازش عکس بگیریم ...
2 ارديبهشت 1393

مبین عزیزم توهفت ماهگی

اینجا مبین خیلی تپل شده بودودوست داشتنی تر..ولی متاسفانه گوشش عفونت کردوخیلی اذیت شد البته هم خودش وهم ماچون عزیزواغاجون هم اینجا بودن اوناهم خیلی ناراحت ونگران بودن..اخه مبین هیچوقت اینطوری گریه نکرده بود..درضمن متین خانم اونوترسونده بودنمیدونیم ازچی بودولی مریضی سختی کشید..وکلی وزن کم کرد...قراربودبستریش کنیم که خداراشکربه خیرگذشت من کلی گریه کردم...نفسم خیلی اذیت شده بود فقط گریه میکرررررررررررررررررررررررررررد ...
2 ارديبهشت 1393

عیددیدنی مبین سال93

اینم دوقلوهای خوشکل که همسن مبین نازنینم هستن...امیرعلی ومهیا اینم هدیه خانم دخترعمه عزیزم که رفته بودیم خونشون هواخیلی گرم بود منم تمام لباسامو دراوردم وموندم تولباس راحتی وخیالم راحت شد ...
8 فروردين 1393

شیرینکاری مبین

متین خانم اداهای مختلفی روی داداش کوچولوش درمیاره تامن رفته بودم حمام مبین شکل عروسکاش کرده بودوداشت باهاش بازی میکرد محمدمبین بلا هم چون خوشش امده بودساکت ایستاده وبودبه متین نگاه میکردوهمش میخندید همش روسری میزنه سرش وانوشکل عروسک میکنه البته مبینم بدش نمیاد ...
8 فروردين 1393